مقالات

خاطرات یک همکار

اختر رادمنشیان  ۱۳۹۲/۰۴/۱۷
  فایلهای مرتبط
خاطرات یک همکار

بسم رب الشهدا و الصدیقین

 

می خواهم سخنی با شما از خاطرات خدمت خود بازگو کنم. اینجانبه اختر رادمنشیان فرزند محمد  کارمند رسمی دانشگاه علوم پزشکی دارای 30 سال سابقه خدمت ، 5 سال سابقه حضور در جبهه های حق علیه باطل و 22 سال بسیج فعال می باشم. در اوایل پیروزی انقلاب که جوانی با شور و شوق اسلام ، امام و انقلاب در سرداشته و حاضر بودم هرنوع ایثارگری برای تحقق آرمانهای امام راحل انجام دهم. هنگام شروع جنگ تحمیلی با توجه به دوره های امدادگری که گذرانده بودیم با توجه به دستور امام عزیز و حس وطن دوستی با اشتیاق همراه با عده ای از خواهران متعهد داوطبانه به مناطق جنگی راهی شدیم. مناطقی مانند: ایلام پادگان صالح آباد ، خاص علی ، ثلاث باباجانی ، کوه بمو یا شاخ شمیران ، سرپل ذهاب پادگان ابوذر ، باینگان ، نودشه ، گیلانغرب ، که جای جای خاک وطن برایمان مقدس و پرخاطره می باشد.

 

-     یک روز پاییزی که مجروحین عراقی و ایرانی را به بیمارستان صحرایی اعزام کردند بعد از اقدامات اولیه امدادی ناگهان یک رزمنده جوان که به شدت مجروح شده بود توجه مرا به خود جلب کرد. به سویش رفتم و با او احوالپرسی کردم و از او پرسیدم: اعزامی کدام شهر هستید؟گفت: جهرم (شیراز) پرسیدم: پبغامی برای خانواده ات نداری ؟ گفت: از قول من به مادرم بگویید ، ای مادر چادر سیاه تو برای دشمن وحشتناک تر از خون من است.

 

-     یکی از روزهای زمستان که در نقاهتگاه ایلام بودیم گروهی از مجروحین موجی را به بیمارستان آنجا آوردند یکی از آنها با اصرار فراوان می گفت: که من اینجا روی صندلی می نشینم باید تمام خواهران جلوی من رژه بروند! بعضی از خواهران خجالت می کشیدند، عده ای امتناع می ورزیدند اما یکی از خواهران با کمال احترام برای ما توضیح داد که بخاطر روحیه و آرامش خاطر مجروح باید خواسته اش را انجام دهیم. در نهایت اینکار را انجام دادیم و آن مجروح آرام شد و گروه  با زدن آمپول بیهوشی برروی تخت خواباندند.

 

-          یکی از روزهایی بود که به شدت مناطق جنگی را بمباران کرده بودند و مجروحین زیادی به بیمارستان آورده شدند  یکی از مجروحین شدم و از ایشان پرسیدم پیغامی برای مادرت نداری؟ پاسخ داد : من مادر ندارم ، اما پیغامی برای خواهرم دارم و آن این که از او می خواهم اگر به فیض شهادت نائل شدم وقتی بر سرمزارم آمد یه قالب یخ بجای اشکهای مادرم برسرمزارم بگذارد.

-           

با احترام اختر رادمنشیان

 


برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم اینجا کلیک کنید.